عبدالله مستوفى

369

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

آنها در اينجا بىمورد است ، و اجمالا مردمانى هستند ، كه صددرصد ، مصداق اين شعرند : عاجز و مسكين هرچه ظالم و بدخواه * ظالم و بدخواه هرچه عاجز و مسكين « 1 » ميرزا ابو القاسم قائم مقام با اينكه طرز حكومت ايران ، هميشه بر ترقى افراد برومند جامعه بوده ، و هيچوقت ، جلو افراد اقليت را نمىگرفته ، و در تمام ادوار ، گرجىها و ارمنىها و آسوريها و حتى يهودىها هم ميتوانستند ، بمقامات عاليه از قبيل ايالت و وزارت و سفارت حتى صدر اعظمى نيز برسند ، كردهاى مكرى بواسطهء همين اخلاق پست و غارتگرى خود ، هيچوقت در ايران بمقام ارجمندى نرسيده‌اند ، و در تاريخ ايران از مبرزين آنها ذكرى نيست . فقط در زمان سلطنت ناصر الدين شاه ، عزيز خان مكرى را مىبينيم ، بمقام سردار كلى رسيده و يك چند هم قائم‌مقام وزير جنگ بوده ، ولى اين آقاى سردار كل هم ، همواره موضوع استهزاء سران و دانشمندان كشور ميشده است « 2 » . معروف است ، روزى كه جمعى ، از جمله معتمد الدوله فرهاد ميرزا ، عموى ناصر الدين شاه ، و عزيز خان مكرى سردار كل ، در حضور شاه بوده‌اند ، صحبت از اشعار و آيات مناسب با اسم كه در آن روزها براى سجع مهر رواج داشته است ، بميان آمده ، و هريك از حضار در اين زمينه افادهء مرامى ميكنند . شاه بعزيز خان ميفرمايد چرا تو براى خود ، سجع مهر مناسبى فكر نميكنى ؟ عرض مىكند : خيلى تفحص كرده ولى شعر يا آيهء مناسبى نيافته‌ام ، معتمد الدوله عرض مىكند : من يك شعر بسيار مناسبى براى سجع مهر سردار كل سراغ دارم ، ولى برايگان نخواهم گفت اگر يك طاقه شال بدهد ، داراى سجع مهر بسيار مناسبى خواهد شد ، شاه بعزيز خان ميگويد : اگر واقعا طالبى ، يك طاقه شال چيز مهمى نيست ، عزيز خان عرض مىكند : اگر نيرزد چطور ؟ معتمد الدوله ميگويد : اعليحضرت را حكم قرار ميدهيم ، اگر نيرزيد ، نده ! عزيز خان بحكميت شاه راضى شده ، معتمد الدوله اين شعر را ميخواند . مسكين خر اگرچه بىتميز است * چون بار همى برد عزيز است سعدى

--> ( 1 ) - من اين قصيدهء قائم‌مقام را در جائى نخوانده‌ام . فقط اين يك شعر را كه خواننده منسوب به او ميداشت از شخصى شنيده‌ام . اين شعر هم طورى تنظيم شده كه مصرع اول را مبتداى دوم و دوم را اول كرده ، بنابراين بايد بقصيده مراجعه شود تا باقى قافيه‌ها تكليف اولى و دومى را معين كند . حافظهء من اينقدر قوى نيست كه شنيدهء پنجاه شصت سال قبل را هم ضبط كرده باشد . ( 2 ) - در اوايل مظفر الدين شاه هم يكى از اين مكرىها سرتيپ بود كه برياست نظميهء تهران سرافراز شده بود . از قضا اين شخصيت مرد بىسوادى بود . مردم نكته‌سنج بعضى چيزها از بىسوادى او نقل ميكردند . مثلا وقتى ميخواست بگويد : اهميتى ندارد ، ميگفت : هميتى ندارد .